![]() |
![]() |
|
| تقدیم به مهسا تک یگانه عشقم |
|
شب دوباره پیدا شد |
|
+ نوشته شده در
شنبه هشتم تیر 1387ساعت 16:49 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
به خدا هميشه از خدا مي خوام لحظه ي جدايي مون سر نرسه
تا هميشه پابه پاي هم باشيم اما اين کوچه به آخر نرسه نگو تا ابد بايد تنها باشم آرزو ها ي منو ازم نگير من مي خوام باتو باشم، با خود تو عشق من،عشقمو دست کم نگير اين همه شادابي يه روزي حروم ميشه کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم ميشه تا ابد با من باش، همه ي هستي من هستي مو ازم نگير ، حرف رفتنو نزن... |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه ششم تیر 1387ساعت 17:12 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
|
|
+ نوشته شده در
سه شنبه چهارم تیر 1387ساعت 11:8 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
چون تو جانان منی جان بی تو خرّم کی شود؟ چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود؟ گر جمال جان فزای خویش بنمایی به ما جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود؟ دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای؟ این چنین طرّاریت با من مسلّم کی شود؟ چون مرا دل خستگی از آرزوی روی توست این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود؟ غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود؟ خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمان ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود؟ |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 20:5 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
سلام بچه ها
من برگشتم . با دستانی پر از شعر ها و عکسهای عاشقانه . ببخشید منتظرتون گذاشتم شرمنده منتظر پستام باشین
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه سوم تیر 1387ساعت 19:57 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
سلام
بچه ها ببخشيد كه نميتونم كه آپ كنم آخه نزديك خرداد هستش و ديگه منم... من تا آخر خرداد آپ نميكنم منتظرم باشين باباي |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه بیست و دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:39 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
باید عاشق شد و خواند:
(باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست )
پشت دیوار کسی می گذرد می خواند : (باید عاشق شد و رفت چه بیابان هایی در پیش است!) رهگذر خسته به شب می نگرد می گوید: چه بیابان هایی! باید رفت باید از کوچه گریخت پشت این پنجره ها مردانی می میرند و زنانی دیگر به حکایت ها دل می سپرند پشت دیوار کسی دریاواری بیدار
به زنان می نگریست : (چه زنانی که در آرامش رود، باد را می نوشند! وبرای تو - برای تو و باد – آبهایی دیگر در گذر است.) باید این ساعت اندیشه کنان می گویم رفت و از ساعت دیواری، پرسید و شنید و شب و ساعت دیواری وماه به تو اندیشه کنان می گویند: (باید عاشق شد و ماند باید این پنجره را بست و نشست!) پشت دیوار کسی می گذرد، می خواند : ( باید عاشق شد و رفت بادها در گذرند.) |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه هجدهم اردیبهشت 1387ساعت 14:26 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
سکوت مرا ویران میکند اما اگر سکوت نکنم ویرانتر میشم سکوت به من آرامش میبخشد اما نه آرامش واقعی بلکه یک آرامش مجازی گاهی وقتها در عمق دلتنگی آنقدر سکوت می کنیم که میمیریم و گاهی وقتها در اوج بلندترین فریاد سکوتمان صدایی ندارد . ای کاش همه یک لحظه سکوت میکردیم آنگاه صدای ناله های بعضی ها را میتوانستیم بشنویم به یاد من سکوت کن و من به یاد تو گریه خواهم کرد به یاد من گریه کن و من به یاد تو خواهم مرد |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه هفدهم اردیبهشت 1387ساعت 15:55 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
وقتی که دیگر نبود من به بودنش نیازمند شدم وقتی که دیگر رفت من به انتظار آمدنش نشستم وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد من او را دوست داشتم وقتی او تمام کرد من شروع کردم وقتی او تمام شد من آغاز شدم و چه سخت است تنها متولد شدن مثل تنها زندگی کردن است مثل تنها مردن! |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 18:31 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
صدای آب قلبم را صدا کرد مرا با بغض سنگین آشنا کرد خدایا کاشکی باران ببارد که بویش باز هم دل را رها کرد مرا این اشک شبها نیست سودی دلم را ساز باران بی نوا کرد دگر تابی برایم نیست کان دوست مرا از خاک بی تابی بنا کرد به دنبالت جدا از خویش گشتم چو پروانه که دل از خود جدا کرد |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه پانزدهم اردیبهشت 1387ساعت 16:56 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
ز بوی موی تو هر لحظه می رسد نفسی |
|
+ نوشته شده در
شنبه چهاردهم اردیبهشت 1387ساعت 14:5 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
عطر نگاه هایت باز هم مرا مست کرد !؟ ...
و من امشب آمده ام با کوله باری از حرفهای نگفته ... با دستانی پر از نامه های برگشت خورده !... و با چشمانی خیس.... به چشمانم خیره شو! تا شاید از چشمان خیس من واژگان مبهم عشق را بشنوی... آمده ام تا با صداقتی کودکانه فریاد بزنم.... دوستت دارم.... همین!... |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه یازدهم اردیبهشت 1387ساعت 13:47 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
افسوس که عمری پی اغیار دویدیم
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم بس سعی نمودیم که بینیم رخ دوست رخسار تو در پرده نهان است ، عیان است ای حجت حق پرده ز رخسار بر افکن ای دست خدا دست برآور که ز دشمن شمشیر کجت راست کند قامت دین را شاها ز فقیران درت روی مگردان |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه دهم اردیبهشت 1387ساعت 13:32 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
وآن گاه خودرا کلمه ای می یابی که معنایت منم ومرا صدفی که مرواریدم تویی وخود را اندامی که روحت منم ومرا سینه ای که دلم تویی وخود را معبدی که راهبه اش منم ومرا طلبی که عشقش تویی وخود را شبی که مهتابش منم ومرا قندی که شیرینی اش تویی وخود را طفلی که پدرش منم ومرا شمعی که پروانه اش تویی وخود را انتظاری که موعودش منم ومرا التهابی که آغوشش تویی وخود را هراسی که پناهش منم ومرا تنهایی که انیسش تویی وناگهان سرت را تکان می دهی ومی گویی: نه ، هیچ کدام. هیچ کدام این ها نیست، چیز دیگری است یک حادثه ی دیگری وخلقت دیگری وداستان دیگری است وخدا آن را تازه آفریده است. |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه نهم اردیبهشت 1387ساعت 22:20 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
من همونم که هميشه غم و غصم بي شماره اوني که تنها ترين حتي سايه ام نداره اين منم که خوبيها موکسي هرگز نشناخته اونکه در راه رفاقت همه هستيشو باخته هر رفيق راهي با من دو سه روزي همسفر بود ادعاي هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود هر کي بازمزه عشق دوسه روزي عاشقم شد عشق اون باعث زجر همه دقايقم شد انکه عاشق بودوعمري از جداشدن مي ترسيد همه هراس و ترسش به دروغش نمي ارزيد چه اثر از اين صداقت چه ثمر از اين نجابت وقتي به قدر سر سوزن به وفا نکرديم عادت |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه هشتم اردیبهشت 1387ساعت 13:38 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
بغض هایم را به ابرها می دهم و قلبم را از نام تو پر می کنم نــام تو بر لب ها زیبـــاترین آغاز است سوگند به چشمانت که به نامت می نازم آن لحظات گنگی را که در کوچه های خاطرات به دنبال خود می گردم از پس کوچه های انتظار نیاز ماندنت را فریاد می زنم می دانم خواهی آمد راستی شب است و من افسرده هستم تاریک است ردپایم در جاده و سایه ای خسته پا به پای من می آیدبرای هم غزل شدن تاریکی غمی افزود بر غم هایم امشب تنها شبی است که سحر به دنبال ندارد وشبی غمناک است خموش و مبهوت بر جایی می ماند و کو قطره های اشک که با آن آتش دل این شب تاریک را خاموش کنم به کنار پنجره می نشینم می دانم خواهی آمد بازهم کوچه را می نگرم ردپا و کوچه و سایه و چشمی که چون دل بارانی اشک می ریزد و آکواریوم را پر می کند چرا که هیچ کس غیر از نگاه آسمانی تو اثرم را نمی یابد؟ |
|
+ نوشته شده در
شنبه هفتم اردیبهشت 1387ساعت 12:31 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
چشمانم را در هم مي گزارم و لحظه اي بي تو بودن را تصور مي كنم، نه نمي توانم. حتي تصورش برايم ناشدني است. پس چه كنم؟ من كه اينقدر وابستگي وجودم را در چشمان تو، دستان تو، لبخند تو و تمام وجود تو نهفته مي يابم، چه كنم؟ |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه پنجم اردیبهشت 1387ساعت 14:41 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
دلم مي خواهد بگريد؛ دلم مي خواهد حرف بزند؛ مي خواهد بنويسد؛ مي خواهد بگويد؛ مي خواهد فرياد بزند؛ فريادي از عمق جان؛ دل من مي خواهد، نباشد؛ دل من، خبري ندارد؛ رسم بدعهدي از زمانه ديده است همواره؛ ديگر نمي شناسد كساني را كه در كنارش مي بيند؛ دل من با همه غريبه گشته است؛ دل من، ديگر همه را غريبه مي بيند؛ نه خبري؛ نه درودي؛ نه بدرودي؛ ديگر هيچ نمي بيند دل من؛ دل من گرفته؛ مي خواهد بگريد؛ اما مجال گريستن نيز ندارد؛ ديگر انتظار خبري را هم نمي كشد؛ به بي خبري هم عادت كرده است؛ به نداشتن؛ به نفهميدن؛ به نبودن ها، عادت كرده است؛ چه غريب است دل من؛ چه تنها است؛ چه بيهوده در بين آدميان، روزگار را سپري مي كند؛ دل من گرفته؛ دل من؛ دل تنهاي من؛ خسته است و رنجور؛ دلم گرفته...گرفته از همه چيز و همه كس. |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه چهارم اردیبهشت 1387ساعت 13:37 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
بی تو اما عشق بی معناست میدانی؟ دستهایم تا ابد تنهاست میدانی؟ اسمانت را مگیر از من که بعد از تو... زیستن یک لحظه هم بی جاست میدانی؟ دوستت دارم همین !این راز پنهانی است که از نگاه ساکتم پیداست میدانی؟ عشق من بی هیچ تردیدی بمان با من عشق یک مفهوم بی اماست میدانی؟ |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه سوم اردیبهشت 1387ساعت 14:16 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
این چه عشقی است که در دل دارم من از این عشق چه حاصل دارم می گریزی ز من و در طلبت باز هم کوشش باطل دارم
باز لبهای عطش کرده ی من عشق سوزان تو را می جوید می تپد قلبم و با هر طپشی قصه ی عشق تو را می گوید |
|
+ نوشته شده در
دوشنبه دوم اردیبهشت 1387ساعت 14:2 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
تموم قصه های من رنگ تورو گرفتند رنگ سیاهی دل سنگ تورو گرفتند برای من چی مونده تلاشی ابلهونه عروس خواب و کشتند تو حجله شبونه خسته از سیاهی شبم بوسه گاه ساکت لبم عشق اگه خوبه پس چرا با خنجرش سینه هارو داغون می کنه پرنده آرامشو با شیونش از تو خونه بیرون می کنه بمون پیشم که نگن وای که نگن خسته از سیاهی شبم بوسه گاه ساکت لبم با حرف خوب موندن فاصله هارو سوزوندن غمها بیهوده می شن حرفها ترانه می شن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه یکم اردیبهشت 1387ساعت 10:31 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
دو تا بودند . اولي عاشق دومي بود و دومي عاشق اولي نبود . دومي عاشق اولي نبود كه هيچ ، از اولي متنفر بود
عاشق به متنفر گفت : به خاطر تنفرت اين خنجرو بگير و من را بكش . متنفر نتوانست ، چون متنفر خوبي نبود
پس عاشق خنجر را گرفت و گفت : اما من عاشق توام و به خاطر عشق به تو كه از من متنفري خودم را مي كشم
و عاشق خودش را كشت ، چون عاشق خوبي بود |
|
+ نوشته شده در
جمعه سی ام فروردین 1387ساعت 13:54 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
می روم خسته و افسرده و زار سوی منزلگه ویرانه ی خویش به خدا می برم از شهر شما دل شوریده و دیوانه ی خویش می برم تا که در آن نقطه ی دور شستشویش دهم از رنگ گناه شستشویش دهم از لکه عشق زین همه خواهش بی جاه و تباه می برم، تا ز تو دورش سازم ز تو ، ای جلوه ی امید محال می برم زنده به گورش سازم تا از این پس نکند یاد وصال ناله می لرزد،می رقصداشک آه ، بگذار که بگریزم من از تو ای چشمه جوشان گناه شاید آن به که بپرهیزم من به خدا غنچه ی شادی بودم دست عشق آمد و از شاخم چید شعله آه شدم ، صد افسوس که لبم باز بر آن لب نرسید عاقبت بند سفر پایم بست می روم خنده به لب ، خونین دل می روم از دل من دست بردار ای امید عبث بی حاصل |
|
+ نوشته شده در
پنجشنبه بیست و نهم فروردین 1387ساعت 15:0 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
حسِ غريبي است دوست داشتن وعجيب تر از آن است دوست داشته شدن... وقتي ميدانيم کسي با جان و دل دوستمان دارد ... ونفسها و صدا و نگاهمان در روح و جانش ريشه دوانده ؛ به بازيش ميگيريم هر چه او عاشقتر ، ما سرخوشتر، هر چه او دل نازکتر ، ما بي رحم تر . تقصير از ما نيست ؛ تماميِ قصه هايِ عاشقانه، اينگونه به گوشمان خوانده شدهاند....... هیچ وقت به فکر خود نباشیم . فقط نگیم من..... کسی که دوستمان دارد قدرش را بدانیم که وقت خیلی کم هست.... التماس میکنم |
|
+ نوشته شده در
سه شنبه بیست و هفتم فروردین 1387ساعت 14:23 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
می خونم که تو بدونی می مونم تا تو بمونی میمرم بی تو میبازم دل من آروم نداره آخه اون بهونه داره آره دستاتو کم داره گل نازم... زندگی بی تو درده جدایی از تو سخته نگو...برو.... یه لحظه به فکر من باش یه لحظه عاشقم باش نگو...برو... نگو تو فکر تو نباشم نگو برم ازت جدا شم نگو...نگو نمیشه نگو خاموش کنم عشقتو فراموش کنم اسمتو نگو برو...نگو برو واسه همیشه
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 14:19 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
سلام دوستای عزیزم
ببخشید خیلی خیلی عزر میخوام. میدونیین یه کم کار واجب واجب داشتم که واسه همین دیر کردم. از همه دوستانی که برام پیام یا همون نظر گزاشتن خیلی ممنون و متشکرم که من رو فراموش نکردن . خلاصه خیلی شرمندم....
|
|
+ نوشته شده در
دوشنبه بیست و ششم فروردین 1387ساعت 14:6 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
سال نو مبارک
یا مقلب القلوب والابصار یا مدبر اللیل و النهار
با سلام به دوستان عزیز و ارجمند.دوستان من که همه شما در گوشه ای در دل من جا دارید امیدوارم هر کجا که هستید پیش عشق خود باشید.از این قدر شد حالا دیگر نوبت شما هست که با نظراتون دل من رو شاد کنید.سال خوشی رو برای همه شما آرزومندیم... در ضمن تا ۱۶ فروردین من نیستم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه بیست و نهم اسفند 1386ساعت 17:2 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
آن روزها رفتند
آن روزهاي خوب آن روزهاي سالم سرشار آن آسمان هاي پر از پولک آن شاخساران پر از گيلاس آن خانه هاي تکيه داده در حفاظ سبز پيچکها به يکديگر آن بام هاي بادبادکهاي بازيگوش آن کوچه هاي گيج از عطر اقاقي ها ان روزها رفتند آن روزهايي کز شکاف پلکهاي من آوازهايم ، چون حبابي از هوا لبريز ، مي جوشيد چشمم به روي هرچه مي لغزيد آنرا چو شير تازه مينوشيد گويي ميان مردمکهايم خرگوش نا آرام شادي بود هر صبحدم با آفتاب پير به دشتهاي ناشناس جستجو ميرفت شبها به جنگل هاي تاريکي فرو مي رفت آن روزها رفتند آن روزهاي برفي خاموش کز پشت شيشه ، در اتاق گرم ، هر دم به بيرون ، خيره ميگشتم پاکيزه برف من ، چو کرکي نرم ، آرام ميباريد بر نردبام کهنه ي چوبي بر رشته ي سست طناب رخت بر گيسوان کاجهاي پير و فکر مي کردم به فردا ، آه فردا – حجم سفيد ليز . با خش خش چادر مادر بزرگ آغاز ميشد و با ظهور سايه مغشوش او، در چارچوب در - که ناگهان خود را رها مي کرد در احساس سرد نور – و طرح سرگردان پرواز کبوترها در جامهاي رنگي شيشه … فردا گرماي کرسي خواب آور بود من تند و بي پروا دور از نگاه مادرم خط هاي باطل را از مشق هاي کهنه ي خود پاک مي کردم چون برف مي خوابيد در باغچه ميگشتم افسرده در پاي گلدانهاي خشک ياس گنجشک هاي مرده ام را خاک مي کردم آن روزها رفتند آن روزهاي جذبه و حيرت آن روزهاي خواب و بيداري آن روزهاي هر سايه رازي داشت هر جعبه ي صندوقخانه سر بسته گنجي را نهان مي کرد هر گوشه ، در سکوت ظهر ، گويي جهاني بود هر کس ز تاريکي نمي ترسيد در چشمهايم قهرماني بود آن روزها رفتند آن روزهاي عيد ان انتظار آفتاب و گل آن رعشه هاي عطر در اجتماع ساکت و محجوب نرگس هاي صحرايي که شهر را در آخرين صبح زمستاني ديدار مي کردند آوازهاي دوره گردان در خيابان دراز لکه هاي سبز بازار در بوهاي سرگردان شناور بود در بوي تند قهوه و ماهي بازار در زير قدمها پهن ميشد ، کش مي آمد ، با تمام لحظه هاي راه مي آميخت و چرخ مي زد ، در ته چشم عروسکها بازار مادر بود که ميرفت با سرعت به سوي حجم هاي رنگي سيال و باز مي آمد با بسته هاي هديه با زنبيل هاي پر بازار باران بود که ميريخت ، که ميريخت ، که مي ريخت
ببخشید دیر کردم |
|
+ نوشته شده در
چهارشنبه پانزدهم اسفند 1386ساعت 13:36 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
دشت خواب با كوه هاي
آبي ، نه شعري نه ميلادي طلوعي بود كه مغربش گريه ميكرد ستاره ها دل نداشتند كه بخوابند سوخته حتي خاكستر دشت ستون ستون، حرمت ِ احساس بي ريشه گي قدم قدم، درد ِ بي همخونان بغض بغض زجر ِ من بودن |
|
+ نوشته شده در
یکشنبه دوازدهم اسفند 1386ساعت 14:37 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
من از خدا خواستم،
نغمه هاي عشق مرا به گوشت برساند تا لبخند مرا هرگز فراموش نكني و ببيني كه سايه ام به دنبالت است تا هرگز نپنداري تنهايي. ولي اكنون تو رفته اي ، من هم خواهم رفت فرق رفتن تو با من اين است كه من شاهد رفتن تو هستم |
|
+ نوشته شده در
شنبه یازدهم اسفند 1386ساعت 13:51 توسط مهدی آقایاری |
كپي برداري بدون ذكر منبع ممنوع ميباشد
|
|
صفحه نخست پست الکترونیک آرشیو |
| درباره وبلاگ |
به نام ساقی کوثر
نام:مهدی آقایاری محل تولد:ارومیه تاریخ تولد:1370 آدرس:خ عمار کوی هفده چهارده متری اول شماره موبایل:091414713... التماس دعا برای تمام دوستان |
| پیوندهای روزانه |
|
آیا عاشق هستید؟ میخوای بدونی چقدر دوسش داری؟ آرشیو پیوندهای روزانه |