X
تبلیغات
عاشق چشمان تو
تقدیم به مهسا تک یگانه عشقم

عاقبت ظلم تورو یه روز تلافی می كنم

اشكامو پاك می كنم با دل تبانی می كنم

میاد اون روزی كه تو قهر دلم رو ببینی

چشماتو باز بكنی حقیقتو خوب ببینی

میاد اون روزی كه من نامه هاتو پاره كنم

میاد اون روزی كه من غم دل رو چاره كنم

اگه اون روز برسه منم برات ناز می كنم

با غم و غصه و دردم تورو دم ساز می كنم

اگه دل تاب بیاره منم به اون روز می رسم

روی ابرا می شینم به آسمونها می رسم

تو می خوای تا می تونی دل منو خون بكنی

با رقیبام بشینی منو تو دیوونه كنی

اما هرروز خوشی تنگ غروبی هم داره

شبای سرد و سیاه صبح سپیدی هم داره

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

كدام عاشقانه را                
شب گريز از قفس

از آن غزال تيز پا                  
به گوش جان شنيده ای

 

كدام شاعرانه را                 
فراتر از لب هوس

ميان آن همه ريا                  
به چشم يار ديده ای

 

كه عاشقانه بيقرار               
گهی تبسمی نمور
به ياد آن سپيده دم              
به بغض شب كشيده ای

 

و اين چنين به انتظار            
بدور از آن همه غرور

اگرچه سخت بيش و كم         
از آشيان بريده ای...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

شعر عاشقانه ی ابدی

اگر برای تو شعری عاشقانه بخوانم

این شعر تا ابد با تو خواهد زیست

حتی وقتی که من دیگر نباشم

یا وقتی که دیگر میان ما عشقی نباشد

شعر عاشقانه بیشتر از آدمها می ماند

عاشقانت تو را ترک می کنند

اما شعر عاشقانه

همیشه با تو خواهد بود

پس بگذار برایت شعری عاشقانه بخوانم!

شعری از اعماق جان٫

که مرا به یاد تو آورد......

شعری که همیشه با تو بماند.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

 

واسه پر کشیدن من خواستی آسمون نباشی

حالا پرپر می زنم تا همیشه آسوده باشی

دیگه نه غروب پاییز رو تن لخت خیابان

نه به یاد تو نشستم زیر قطره های بارون

واسه من فرقی نداره وقتی آخرش همینه

وقتی دل سنگیه این خاک توی لحظه هام می شینه

تو میری شاید که فردا رگ بهترین دیاره

ابر دلگیره گذشته

آخرش یه روز بباره

ولی من می مونم اینجا

با دلی که نیمه سنگه

می دونم هر جا که باشم آسمون همین یه رنگه

من، با زخم زبونات رفیقم

مرهم بزار ،با حرفات ، رو زخم عمیقم


با توام که داری به گریه م می خندی

کاش مشد بیایی و به من دل ببندی


تنها بودن یه کابوس شومه عزیزم

کار دل ، نباشی ، تمومه عزیزم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری رد می شی بر میگرده و نگات میکنه

بدون براش مهمی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می افتی بر میگرده و با عجله می یاد سمت تو

بدون براش عزیزی

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری می خندی بر میگرده و نگات می کنه

بدون واسش قشنگی

اگه یکی رودیدی که وقتی داری گریه می کنی برمیگرده میاد باهات اشک میریزه

 بدون دوست داره

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری با یه نفر دیگه حرف میزنی ترکت می کنه

بدون عاشقته

اگه یکی رو دیدی که وقتی داری ترکش می کنی فقط سکوت می کنه 

بدون دیوونته

اگه یکی رو دیدی که از نبودنت داغون شده

بدون که براش همه چی بودی

اگه یکی رو دیدی که یه روز از بی تو بودن می ناله

بدون که بدون تو می میره

اگه یکی رو دیدی که که بعد از رفتنت لباس سفید پوشیده

بدون که بدون تو مرده

اگه یه روز دیدیش که یه گوشه افتاده و یه پارچه سفید روش کشیدن

بدون واسه خاطر تو مرده

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

چه ساده بودم وقتی چشمانم تو را انتخاب کرد

چه ساده بودم وقتی دلم گفت:او

چه ساده بودم وقتی نگاه تو مرا جذب کرد

چه ساده وقتی فکر میکردم فقط مرا داری

چه ساده بودم وقتی گفتی میروم

ولی من باور نکردم

چه ساده بودم وقتی همه حرفهایت را شوخی کودکانه ای بیش حساب نکردم

چه ساده بودم وقتی که همه اشتباهاتت را به پای خودم نوشتم

هنوز هم ساده ام که فکر میکنم بر میگردی

به امید روزی که تمام عاشق و معشوق ها به هم برسن

یا علی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

اگه تا روز قیامت داشتنت نباشه قسمت

چشم به راه تو میمونم با دلی پر از صداقت

اگه با اشک های گرمم دل سنگ برام بسوزه

اگه جسم من بپوسه بعد دنیای دو روزه

اگه نقش قصه ها شی مه روی قله ها شی

بری و از من جدا شی اگه باشی یا نباشی

نه فقط عاشقت هستم من همین رو قلب خستم

این تویی که میپرستم سر سپرده تو هستم

اگه جای تو به این دل همه دنیا رو ببخشند

میگذرم از هر چه دارم اگه باشی عاشق من

اگه زنجیره به پاهام اگه قفل و اگه صد بند

می رسم هر جا که هستی به تو و عشق تو سوگند

اگه باشی تاجی بر سر یا که از ذره ایی کمتر

دل من داغ تو داره تا ابد تا روز اخر

اگه با یک قلب تب دار بشم از عشق تو بیمار

یا وجود عاشقم رو ببرم تا چوبه دار

اگه زندگیم فنا شه طعمه ی خشم خدا شه

یا که در حسرت عشقت روحم از بدن جدا شه

اگه قلبمو شکستی رفتی او از من گسستی

مهربون یا خود پرستی هر چه هستی هر که هستی

نه فقط عاشقت هستم من همین رو قلب خستم

این تویی که میپرستم تو بتی من بت پرستم

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

آرزویم این است :


نتراود اشک در چشمان تو هرگز مگر از شوق زیاد


نرود لبخند از عمق نگاهت هرگز


و به اندازه هر روز هر لحظه


تو عاشق باشی


عاشق آنکه تو را می خواهد


و به لبخند تو از خویش رها می گردد


و تو را دوست بدارد


به همان اندازه


که دلت می خواهد ..


 اما اگر تو بمانی .....


           روزی را برایت خواهم ساخت

            که شبیه اش تاکنون نبوده .و شاید دیگر

           نخواهد بود.

           ما در آفتاب خواهیم راند.

           ما در باران خواهیم تاخت.

            و با درختان حرف خواهیم زد.

           و باد را پرستش خواهیم  نمود.

           اما اگر تو بروی

           من درک خواهم کرد.

         پس به قدر پرکردن دستانم برایم عشق بگذار.

 این است آرزوی من...

 

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

برای تو می نویسم

برای مهربانی چشمهایت

برای صمیمیتی که در کلامت موج می زند

برای تو می نویسم

برای لبخند شیرینی که روی لبانت نقش می بندد

و برای نهال مهری که در سینه ی پر مهرت می روید

فقط برای تو می نویسم

که صدایت زیباترین ترانه ی هستی ست

و برای نامت که پر از راز و رمز زیبایی ست

و

فقط برای تو می نویسم...

خسته نیستم

انگشتانم کلافه نشده اند...

چرا که من از تو می نویسم

 

دوستت دارم

می نویسم دوستت دارم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

عشقبازی به همین آسانی است...

که گلی با چشمی

بلبلی با گوشی

رنگ زیبای خزان با روحی

نیش زنبور عسل با نوشی

کار همواره باران با دشت

برف با قله کوه

رود با ریشه بید

باد با شاخه و برگ

ابر عابر با ماه

چشمه ای با آهو

برکه ای با مهتاب

و نسیمی با زلف

دو کبوتر با هم

و شب و روز و طبیعت با ما

عشقبازی به همین آسانی است...

شاعری با کلمات شیرین

دست آرام و نوازش بخش بر روی سری

پرسشی از اشکی

و چراغ شب یلدای کسی با شمعی

و دل آرام و تسلا

و مسیحای کسی یا جمعی

عشقبازی به همین آسانی است...

که دلی را بخری

بفروشی مهری

شادمانی را حراج کنی

رنجها را تخفیف دهی

مهربانی را ارزانی عالم بکنی

و بپیچی همه را لای حریر احساس

گره عشق به آنها بزنی

مشتری هایت را با خود ببری تا لبخند

عشقبازی به همین آسانی است...

هر که با پیش سلامی در اول صبح

هر که با پوزش و پیغامی با رهگذری

هر که با خواندن شعری کوتاه با لحن خوشی

نمک خنده بر چهره در لحظه کار

عرضه سالم کالای ارزان به همه

لقمه نان گوارایی از راه حلال

و خداحافظی شادی در روز آخر

و نگهداری یک خاطر خوش تا فردا

و رکوعی و سجودی با نیت شکر

عشقبازی به همین آسانی است...

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

عاشقانی را می شناسم که خوشنود می گردد

با دوستت دارم هــــا و جمــــــــلاتی زیبــــا

ولی اینها تو را در قلب من جای نخواهد داد

نــــه هرگــز نمی تـوانی قــلبم را بربایـــــی

تــــنها بـــا  واژه ها یـی لطیف کـه میـگویی

بستـه به کارهایی اسـت که انجـــام می دهی

به تو می گویم:     اگر می خواهی باور کنم

تــنها کسی که تو نیاز داری من هستـــــــــم

نیـــــاز بــه دلـــیــلـــی عــاشقــانــــه دارم

زیـــــــــــــــرا دوســــتــــم داشــــتـــــــی!

بخاطــر تــــمام محـبتـــی که رواداشتــــی

بخاطــر تــــمام صداقتی که نشانم دادی

 بخاطــر تــــمام لذتی که به زندگیم بخشیدی

 بخاطــر تــــمام اشتباهاتی که نا دیده گرفتی

 بخاطــر هر رویایی که به حقیقت رساندی

بخاطــر تــــمام عشقی که در تو یافتم

                                                                                                      

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

تو مثل راز پاییزی ومن رنگ زمستانم

چگونه دل اسیرت شد قسم به شب نمیدانم

تو مثل شمدونیهاپراز رازی وزیبای

ومن درپیش چشمان تومشتی خاک گلدانم

تو دریای ترینبی آبی وآرام وبی پایان

ومن موج گرفتاری اسیر دست توفانم

تو مثل آسمانی مهربان آبی وشفاف

ومن در آرزوی قطرات پاک بارانم

نمیدانم چه باید کرد با این دل آشفته

به فریادم برس عشقم من امشب پریشانم

تو دنیای منی بی انتهاساکت وسرشار

ومن تنها دراین دنیای دورازقصه پنهانم

تو مثل مرس احساسی قشنگ ودور ونامعلوم

ومن درحصرت دیدار چشمت روه پایانم

تو مثل مرحمی بربال بیجان کبوتر

ومنهم یک کبوترتشنه بارانه درمانم

بمان امشب کنار لحظه های بی قرارمن

ببین باتو چه رویایست رنگ شوق چشمانم

شبی یک شاخه نیلوفر به دست آبیت دادم

هنوز از عطردستانت

پرازشوق است دستانم

تو فکر خواب گلهای که یک شب باد ویران کرد

ومن خواب تورا میبینم ولبخند پنهانم

تو مثل لحظه ای هستی که باران تازه میگیرد

ومن مرغی که از عشقت فقط بیتاب وهیرانم

شب هست ونقمه مرغان سفر کرده وشاید یک مه کمرنگ

از شعری که میخوانم

تمام آرزوهایم زمانی سبز میگردد

که تویک شب بگوی

دوستم داری تو میدانم

غروب آخر شعرم پر از آرامش دریاست

ومن امشب قسم خوردم تورا هرگز نرنجانم

به جان هرچه عاشق تواین دنیای پرقوقاس

قدم بگذار روی گوچه های قلب ویرانم

بدون توشبی تنها وبی فانوس خواهم مرد

 

دعاکن که بعد از دیدار توباشدوقت پایانم

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

شب دوباره پیدا شد
دل به لرزه افتاد
روی ماه تو آمد
لحظه لحظه در یاد
چشم از تو بینایم بی تو مانده بیدار
یا شبم به سر آور یا برس به فریاد
قصه ها دارد به من هر تار موی تو
شوق دیدار تو دارد قصه گوی تو
ای طنین آوازم
ای صدای هر سازم
غربتم به پایان شد
آشنای آوازم
با تو به فردا میرسم
با تو هم آغوشم
غم هرچه بود از هر کجا گشته فراموشم
چشم روشنت آمد رنگ صبح فردا شد
قلب خسته ی عاشق غرق در تمنا شد
فصل تیرگی ها رفت موسم سحر آمد
لحظه های تنهایی بیگمان به سر آمد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 
به خدا هميشه از خدا  مي خوام              لحظه ي جدايي مون سر  نرسه

تا  هميشه  پابه  پاي هم  باشيم               اما  اين  کوچه   به  آخر  نرسه 

نگو  تا  ابد  بايد  تنها باشم                          آرزو  ها ي  منو   ازم  نگير

من مي خوام  باتو باشم، با خود تو             عشق من،عشقمو دست کم نگير

اين همه شادابي يه روزي حروم ميشه     کوچه هم تموم نشه عمرمون تموم ميشه

تا ابد با من باش، همه ي هستي  من         هستي مو ازم نگير ، حرف رفتنو  نزن...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

بگذار عاشق بمانم...  
  
اين لحظات زيباي عاشقي را از من نگير!  
  
بگذار عاشق بمانم ، اين قلب عاشق را از من نگير!  
  
دستهاي گرمت را از من جدا نکن ...  
  
بگذار دوستت داشته باشم مرا در به در اين دنياي بي محبت نکن!  
  
مي خواهم از عشق تو بميرم ...  
  
بگذار بميرم مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن!  
  
خيلي دوستت دارم ، اين کلام مقدس را باور کن ...  
  
از ته دل دوستت دارم ، اين دل عاشقم را تنهايي در اين گرداب زندگي رها نکن!  
  
مي خواهم در کنار تو باشم و با عشق تو زندگي کنم..  
  
دل من عاشق تو هست ، مرا دلتنگ لحظه ديدار نکن!  
  
دلم ميخواهد تنها براي من باشي و قلبت تنها براي من بتپد ...  
  
قلب من براي تو ، اين قلب بي طاقتم را زير پاهايت له نکن...  
  
اين لحظات زيباي عاشقي را از من نگير  
  
بگذار در عشق تو بسوزم ، آب سرد بر روي آتش عشقم نريز!  
  
مرا تنها نگذار و در سيلاب نااميدي رها نکن....  
  
به خدا خيلي دوستت دارم ، مرا پشيمان از اين عاشق شدن نکن!  
  
تا ابد با من بمان و مرا دوست داشته باش ، مثل آن سنگدلان با ما بي وفايي نکن!  
  
 مجنون اين ليلاي خسته و دلشکسته باش ، اين احساسات عاشقانه ام را پاره پاره نکن!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

چون تو جانان منی جان بی تو خرّم کی شود؟

چون تو در کس ننگری کس با تو همدم کی شود؟

گر جمال جان فزای خویش بنمایی به ما

جان ما گر در فزاید حسن تو کم کی شود؟

دل ز من بردی و پرسیدی که دل گم کرده ای؟

این چنین طرّاریت با من مسلّم کی شود؟

چون مرا دل خستگی از آرزوی روی توست

این چنین دل خستگی زایل به مرهم کی شود؟

غم از آن دارم که بی تو همچو حلقه بر درم

تا تو از در در نیایی از دلم غم کی شود؟

خلوتی می بایدم با تو زهی کار کمان

ذره ای هم خلوت خورشید عالم کی شود؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 
سلام بچه ها

من برگشتم .  با دستانی پر از شعر ها و عکسهای عاشقانه . ببخشید منتظرتون گذاشتم

شرمنده

منتظر

پستام

باشین

 

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 
سلام

بچه ها ببخشيد كه نميتونم كه آپ كنم آخه نزديك خرداد هستش و ديگه منم...

من تا آخر خرداد آپ نميكنم

منتظرم باشين

باباي

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 
باید عاشق شد و خواند:
(باید اندیشه کنان پنجره را بست و نشست )
پشت دیوار کسی می گذرد
می خواند :
(باید عاشق شد و رفت
چه بیابان هایی در پیش است!)

رهگذر خسته به شب می نگرد
می گوید:
چه بیابان هایی! باید رفت
باید از کوچه گریخت
پشت این پنجره ها مردانی می میرند
و زنانی دیگر
به حکایت ها دل می سپرند
 
پشت دیوار کسی دریاواری بیدار
به زنان می نگریست :
(چه زنانی که در آرامش رود،
باد را می نوشند!
وبرای تو - برای تو و باد –
آبهایی دیگر در گذر است.)

باید این ساعت اندیشه کنان می گویم
رفت و از ساعت دیواری، پرسید و شنید
و شب و ساعت دیواری وماه
به تو اندیشه کنان می گویند:
(باید عاشق شد و ماند
باید این پنجره را بست و نشست!)
پشت دیوار کسی می گذرد،
می خواند :
( باید عاشق شد و رفت
بادها در گذرند.)
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 
 

 

گاهی وقتها آنقدر سکوت میکنیم که حتی بلندترین صدا هم سکوت ما را نمیشکند

سکوت مرا ویران میکند اما اگر سکوت نکنم ویرانتر میشم

سکوت به من آرامش میبخشد اما نه آرامش واقعی بلکه یک آرامش مجازی

گاهی وقتها در عمق دلتنگی آنقدر سکوت می کنیم که میمیریم

و گاهی وقتها

در اوج بلندترین فریاد سکوتمان صدایی ندارد .

ای کاش همه یک لحظه سکوت میکردیم آنگاه صدای ناله های بعضی ها را میتوانستیم بشنویم

به یاد من سکوت کن و من به یاد تو گریه خواهم کرد

به یاد من گریه کن و من به یاد تو خواهم مرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

وقتی که دیگر نبود

من به بودنش نیازمند شدم

وقتی که دیگر رفت

من به انتظار آمدنش نشستم

وقتی که دیگر نمی توانست مرا دوست بدارد

من او را دوست داشتم

وقتی او تمام کرد

من شروع کردم

وقتی او تمام شد

من آغاز شدم

و چه سخت است

تنها متولد شدن

مثل تنها زندگی کردن است

مثل تنها مردن!

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

صدای آب قلبم را صدا کرد

مرا با بغض سنگین آشنا کرد

خدایا کاشکی باران ببارد

که بویش باز هم دل را رها کرد

مرا این اشک شبها نیست سودی

دلم را ساز باران بی نوا کرد

دگر تابی برایم نیست کان دوست

مرا از خاک بی تابی بنا کرد

به دنبالت جدا از خویش گشتم

چو پروانه که دل از خود جدا کرد

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

ز بوی موی تو هر لحظه می رسد نفسی
امید وصل تو می سازد از دلم قفسی

حصار خالی از احساس سخت تنهایی
حصار پر زنگاهت ، تهی از عشق کسی

نظاره ام کن و بنگر که سخت دلگیرم
اگر چه پیش نگاه تو ام چو خار و خسی

ز درد دوری تو ، از تهی پُرم اما
برای دیدن تو ، بگذرم ز هر هوسی

مرا زهوش بَرَد باز ، ناز و غمزه ی تو
خدا کند که دمی بر گدازه ام برسی

امان گریه به چشمان پر خروشم ده
که بغض دارم از این سوز بی کرانه بسی

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 
عطر نگاه هایت باز هم مرا مست کرد !؟ ...
و من امشب آمده ام
       با کوله باری از حرفهای نگفته ...
       با دستانی پر از نامه های برگشت خورده !...
             و با چشمانی خیس....

به چشمانم خیره شو!
تا شاید از چشمان خیس من
    واژگان مبهم عشق را بشنوی...

آمده ام تا با صداقتی کودکانه
                            فریاد بزنم....
                                                 دوستت دارم....
همین!...
+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 
افسوس که عمری پی اغیار دویدیم
از یار بماندیم و به مقصد نرسیدیم

بس سعی نمودیم که بینیم رخ دوست
جانها به لب آمد رخ دلدار ندیدیم

رخسار تو در پرده نهان است ، عیان است
بر هرچه نظر کردیم رخسار تو دیدیم

ای حجت حق پرده ز رخسار بر افکن
کز هجر تو ما پیرهن صبر دریدیم

ای دست خدا دست برآور که ز دشمن
بس ظلم بدیدیم و بسی طعنه شنیدیم

شمشیر کجت راست کند قامت دین را
هم قامت ما را که ز هجر تو خمیدیم

شاها ز فقیران درت روی مگردان
بر درگهت افتاده بصد گونه امیدیم...

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

وآن گاه خودرا کلمه ای می یابی که معنایت منم

ومرا صدفی که مرواریدم تویی

وخود را اندامی که روحت منم

ومرا سینه ای که دلم تویی

وخود را معبدی که راهبه اش منم

ومرا طلبی که عشقش تویی

وخود را شبی که مهتابش منم

ومرا قندی که شیرینی اش تویی

وخود را طفلی که پدرش منم

ومرا شمعی که پروانه اش تویی

وخود را انتظاری که موعودش منم

ومرا التهابی که آغوشش تویی

وخود را هراسی که پناهش منم

ومرا تنهایی که انیسش تویی

وناگهان

سرت را تکان می دهی ومی گویی:

نه ، هیچ کدام.

هیچ کدام این ها نیست، چیز دیگری است

یک حادثه ی دیگری وخلقت دیگری

وداستان دیگری است

وخدا آن را تازه آفریده است.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

من همونم که هميشه غم و غصم بي شماره

 

اوني که تنها ترين حتي سايه ام نداره
 

اين منم که خوبيها موکسي هرگز نشناخته
 

اونکه در راه رفاقت همه هستيشو باخته
 

هر رفيق راهي با من دو سه روزي همسفر بود
 

ادعاي هر رفاقت واسه من چه زود گذر بود
 

هر کي بازمزه عشق دوسه روزي عاشقم شد
 

عشق اون باعث زجر همه دقايقم شد
 

انکه عاشق بودوعمري از جداشدن مي ترسيد
 

همه هراس و ترسش به دروغش نمي ارزيد
 

چه اثر از اين صداقت چه ثمر از اين نجابت
 

وقتي به قدر سر سوزن به وفا نکرديم عادت

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

بغض هایم را به ابرها می دهم و قلبم را از نام تو پر می کنم نــام تو بر لب ها زیبـــاترین آغاز است سوگند به چشمانت که به نامت می نازم آن لحظات گنگی را که در کوچه های خاطرات به دنبال خود می گردم از پس کوچه های انتظار نیاز ماندنت را فریاد می زنم می دانم خواهی آمد راستی شب است و من افسرده هستم تاریک است ردپایم در جاده و سایه ای خسته پا به پای من می آیدبرای هم غزل شدن تاریکی غمی افزود بر غم هایم امشب تنها شبی است که سحر به دنبال ندارد وشبی غمناک است خموش و مبهوت بر جایی می ماند و کو قطره های اشک که با آن آتش دل این شب تاریک را خاموش کنم به کنار پنجره می نشینم می دانم خواهی آمد بازهم کوچه را می نگرم ردپا و کوچه و سایه و چشمی که چون دل بارانی اشک می ریزد و آکواریوم را پر می کند چرا که هیچ کس غیر از نگاه آسمانی تو اثرم را نمی یابد؟

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

چشمانم را در هم مي گزارم و لحظه اي بي تو بودن را تصور مي كنم، نه نمي توانم. حتي تصورش برايم ناشدني است. پس چه كنم؟ من كه اينقدر وابستگي وجودم را در چشمان تو، دستان تو، لبخند تو و تمام وجود تو نهفته مي يابم، چه كنم؟
چگونه است لحظه اي كه من باشم ولي تو نباشي؟ بي ترديد من هم نخواهم بود! شايد آن لحظه كه با لبخند نگاهت مرا به باغ عشق دعوت كردي و با رقص چشمانت مرا به تك سلولي جنون كشاندي، تنها نويد دهنده ي موجوديت زندگي بوده اي و بس! ولي من، من سرتاپا تقصير اين گيتي نقره فام، اين را حس نكردم. من شب ها و روزها به خيالي سر مي كنم كه با نسترن هواي تو نقاشي شده است و لحظه ها را لبريز از آيت تو مي يابم، پس چگونه بي تو توان زيست خواهم داشت؟ برگ هاي دفترم را ورق مي زنم، جايي است كه مملوء از عشق نباشد؟ هيچ! نه؛ بي تو نمي توانم! بي تو تاب تحمل حتي اين ديوارك هاي خيس خورده ي اتاقم را هم ندارم. پس چه كنم؟ جوانه اي در وجودم مي پرورانم كه هر روز بزرگ و بزرگتر مي شود و سر انجام روزي مي رسد كه شكوفه دهد ولي اين شكوفه ها را به كه تقديم كنم؟ زماني كه به وجود بي عشق مي نگرم تنها پوسته ي مرده ي زيستي را مي بينم كه طراوتي در آن ندميده است. پس تو هديه ي ملكوتي الهي هستي كه در وجودم ريشه دوانده اي و وجودم را مملوء از احساس نموده اي.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری | 

دلم مي خواهد بگريد؛

دلم مي خواهد حرف بزند؛

مي خواهد بنويسد؛

مي خواهد بگويد؛

مي خواهد فرياد بزند؛

فريادي از عمق جان؛

دل من مي خواهد، نباشد؛

دل من، خبري ندارد؛

رسم بدعهدي از زمانه ديده است همواره؛

ديگر نمي شناسد كساني را كه در كنارش مي بيند؛

دل من با همه غريبه گشته است؛

دل من، ديگر همه را غريبه مي بيند؛

نه خبري؛

نه درودي؛

نه بدرودي؛

ديگر هيچ نمي بيند دل من؛

دل من گرفته؛

مي خواهد بگريد؛

اما مجال گريستن نيز ندارد؛

ديگر انتظار خبري را هم نمي كشد؛

به بي خبري هم عادت كرده است؛

به نداشتن؛

به نفهميدن؛

به نبودن ها، عادت كرده است؛

چه غريب است دل من؛

چه تنها است؛

چه بيهوده در بين آدميان، روزگار را سپري مي كند؛

دل من گرفته؛

دل من؛

دل تنهاي من؛

خسته است و رنجور؛

دلم گرفته...گرفته از همه چيز و همه كس.

+ نوشته شده در  ساعت   توسط مهدی آقایاری |